محمد معصوم البكري ( نامى )
17
تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )
با حاكم كرمان اساس محبت محكم ساخته عنان بصوب دار الملك خود معطوف « 1 » گردانيد . و چون ( f . 11 b ) قريب به الور رسيد مردم شهر از وضيع و شريف « 2 » باستقبال و تهنيت قدوم راى داهر بيرون رفته او را ملازمت كرده بانعام و احسان نوازش يافتند . و برهمنان و منجمان حاضر شده ساعت در آمدن به شهر ملاحظه كردند و گفتند : ما طالع تو و برادر و خواهر ترا معلوم كرديم . بالفعل در طالع تو و برادر تو نحوستى نمىبينيم ، اما كوكب طالع خواهر تو بائى رانى چنان اقتضا مىكند كه در حبالهء كسى در آيد كه پادشاه اين تخت و مملكت باشد ، و بائى رانى ازين شهر بيرون نرود . و راى داهر ازين خبر متفكر و مغموم گشت و آخر به شهر در آمده روزى چند متواتر بار عام داد و به مهمات پاى تخت پرداخته فارغ گشت . اما خدشهء « 3 » سخن « 4 » منجمان در خاطرش مىخليد ، و ازين انديشه لحظه نمىآسود . پس بار ديگر منجمان را طلبيده اوضاع كواكب سعد و نحس و طالع هر يكى از خواهر و برادر باز پرسيد . منجمان حقيقت حال بتفصيل باز نمودند . و داهر وزراى پدر و مردم معتبر خود را در حضور منجمان طلبيده بساط مشورت گسترد ، و گفت : ترك مملكت و حكومت دشوار است . راى من چنان تقاضا مىكند كه خواهر خود را در نكاح خود آرم ( f . 12 a ) تا حكومت من استقرار و استمرار پيدا كند ، و فتورى و قصورى در مملكت واقع نشود . به مجرد شنيدن اين سخن خويشان او استبعاد نمودند و فرياد برآوردند و گفتند : مبادا پيرامون اين تمنا گردى كه ازين كار عيب و عار عظيم بما لاحق خواهد شد ، و مطعون و ملعون جميع خلائق خواهيم گشت ، و ما را از دين و آئين خود بيرون خواهند كشيد ، و بدين سبب در اطراف و جوانب مملكت فتنها ظهور كند كه همه از دفع آن عاجز بشويم . داهر را اين همه گفت و شنيد سودمند
--> ( 1 ) م : منعطف ( 2 ) ف م زياد دارد : همه ( 3 ) ف : حدت ( 4 ) م ندارد : سخن